به قاب عکس مادر و تسبیح آبی رنگی که روی قاب آویزان است نگاه میکنم. نمیدانم مادر میخندد یا از دست او ناراحت است. ای کاش مادر را با او آشنا نمیکردم. مادر هم مثل من دلبستهاش شده بود. میدانم که کاری از دستش نمیآید. بعضی وقتها مثل امروز بدجوری هوایی میشوم و دلم میخواهد بروم کنارش بنشینم و خیره به شال سبز رنگ کمرش به حرفهایش گوش کنم. او دست بکشد بر ریش سفیدش و هی بگوید و بگوید و من بعداز دو ساعتی که کنارش نشستم، خیره به شال سبز رنگ خداحافظی کنم. دو سالی میشود که ندیدمش. درست از روزی که مادر مرد. ساشا میگفت:" این بیشرفا دزدای سر گردنن. سر خودشونو میبرن میخوای به تو رحم کنن. فقط ازت میچاپن بیچاره" ولی سلمان اگر این کاره بود که وضعش این جوری نبود. یه اتاق اجارهای توی یه کوره دهات. وقتی به سلمان گفتم "مگه شما سر همدیگه رو میبرین؟! چشمهای سیاهش باز ماند و خیره به من گفت:"خانم تو که دیگه باید بدونی من چه جور آدمی هستم. خارق العاده نیستم. نه می تونم از روی آتش رد بشم نه کار دیگه ای بلدم. اگه اعتقاد داری این تسبیح رُ بگیر و به حرفهایی که میگم عمل کن وگرنه برو و همه چیز رو فراموش کن."
دلم میخواست مادر شفا پیدا کند. ولی از ساشا هم میترسیدم. به ساشا چیزی نگفتم و تسبح را برداشتم. خداحافظی کردم. آژانس گرفتم و دم در خانه پیاده شدم. وضو گرفتم و تسبیح زدم. یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا ، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا، یا جد سلمان شفا. 12 بار گفتم و هربار با تمام وجود. درست همانطوری که او گفته بود نشستم. صدای هق هق مادر را که شنیدم زهره ترک شدم ولی وقتی گفت: "مریم جون نمی دونم چی شد یهویی قوت گرفتم. دکتر که اومد معاینه م کنه گفت معجزهست. از غده خبری نیست باورت میشه." نزدیک بود سکته کنم. یا جد سلمان. تسبیح را بوسیدم و گذاشتم توی جانماز درست همان کاری که باید می کردم و درست همان بعدازظهر بود که تسبیح را گذاشتم روی خاک قبرستان کنار گلهایی که دوستان مادر برایش آورده بودند و حالا روی قاب عکس مادر. دلم میخواهد سلمان را ببینم. تاکسی می گیرم. سرکوچه پیاده می شوم. دلم تاپ تاپ تاپ می زند میدانم حالا می گوید:" خانمی اگه اعتقاد نداری نیا تو" میرسم. در می زنم. کسی از پشت آیفون جواب میدهد." خانم ایشون از اینجا رفتن. آدرسُ یاد داشت کنید. گلسار، خیابان------ شایدم رفته باشن ویلا. آخه خانمشون عاشق دریاست. " راهم را می گیرم و بر می گردم. زن دوباره از آیفون میگوید:" خانم. خانم چند لحظه صبر کنید بیام دم در کارتون دارم؟"
می ایستم. زن در را باز می کند به دانههای آبی رنگی که به گردن دارد نگاه می کنم"ببخشید اگه دیدنشون بگین دستش درد نکنه من حاجتمو گرفتم."
روز سردی است و من دیشب یادم رفته بود پنجره را ببندم. پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. در دستشویی را باز کردم و به صورتم آب زدم. خودم را در آینه نگاه کردم. از زمانیکه با محمد آشنا شدم چقدر بزرگتر شدم، فرم صورتم بزرگ شده ولی قدم همان است که بود. البته او همیشه به من می گوید: "عزیزم قد که مهم نیست با یک کفش پاشنه بلند و نوک تیز همهچیز حل میشود، ماه می شوی." دندانهایم را مسواک میکنم و وارد اتاق خواب میشوم. به خودم می گویم قرار است که یک روز خوبی را تجربه کنم پس باید بخندم. امشب با محمد به سینما میروم، دعوت، فیلمی متفاوت از ابراهیم حاتمیکیا. ولی مطمئنم این فیلم هم هیچ فرقی با بقیۀ فیلم ها ندارد. چرا!چرا! تفاوت دارد من کنار محمد می نشینم و با هم فیلم را تماشا میکنیم. دیروز در اینترنت خواندم اگر قرار است با کسی زندگی کنید باید کنارش بنشینید و ببینید که با عطر وجودی او سازگارید یا نه. راست میگفت هرکسی عطر مخصوص به خودش را دارد و من عاشق عطر وجودی محمد هستم. زمانیکه کنارش مینشینم احساس آرامش میکنم. در کمد را باز میکنم. امشب این مانتوی قرمز را می پوشم و شلوار برمودای سفیدم را با روسری سِت می کنم. کفشم را کجا گذاشتم؟! کفش پاشنه بلند نوک تیز. همان که محمد برایم خرید تا هم قدش باشم. فکر کنم توی جاکفشی گذاشتم. به سمت جاکفشی رفتم چند جفت کتانی در آنجا بود اما از کفش پاشنه دارم هیچ خبری نبود. همۀ خانه را زیرورو کردم. زیر تخت، گوشۀ آشپزخانه و حتی در یخچال. دوباره به سمت جاکفشی رفتم دلم از بیسلیقهگیهایم آتش گرفت. یکباره چشمم به یک پلاستیک مشکی افتاد که انتهای جاکفشی افتاده بود بازش کردم ،بله. کفش من داخل پلاستیک بود. یادم نمی آمد چه زمانی آن را در پلاستیک گذاشته بودم. با خوشحالی مانتو و شلوار را پوشیدم و روسری گذاشتم، طوری که جلوی موهایم کج روی روسری بریزد. رز لب صورتی، خط چشم درشت و سایه های چندرنگ، روژگونه ام را هم مالیدم. محمد عاشق اینطور آرایش بود. می خواستم قبل از رفتن خودم را یکبار با آرایش و لباس ببینم. نمیخواستم از طرز لباس پوشیدن من دلش بگیرد و بگوید "چه بیتفاوت میگردی. دختر به خودت برس اینطوری هزار تا دختر دیگر در شهر هستند تا دلم را ببرند." خوب آماده که شدم خودم را در آینه ورانداز کردم. همه چیز عالیاست همانی شدم که او می خواست. فقط باید مشکل قدم را حل کنم. کفش را از پلاستیک درآوردم چقدر خاک گرفته بود. من که هر روز این را می پوشم چرا اینقدر خاک گرفته. دنبال دستمال گشتم از گوشۀ کابینت آشپزخانه یک دستمال برداشتم و کفش را خوب تمیز کردم. دستهایم را شستم و کفشها را خوب نگاه کردم. تمیز شده بود درست مثل همان روزی که محمد آن را برایم خرید. کفشها را برداشتم تا به پا کنم هرچه سعی می کنم به پایم نمیرفت انگار که برایم کوچک شده بود. کفش را برگرداندم شمارهاش را خواندم. 37. ولی شمارۀ پای من 39 بود. اشک از چشمانم ریخت. حتماً محمد ناراحت میشود اگر بفهمد که من بزرگ شدهام و این کفشها به پایم نمیرود.
لباسهایم را در آوردم رفتم روی بالکن و از آنجا بیرون را تماشا کردم. دلم از همۀ دنیا گرفته بود نمیدانم چه باید بپوشم. محمد مرا با آن لباس و کفشها دوست داشت نه چیز دیگری. به بیرون نگاه کردم انگار محمد بود که داشت از خیابان عبور میکرد. سرم را از پنجره بیرون بردم تا به او بگویم من کفشی ندارم تا با تو به سینما بیایم که یک لحظه به خودم آمدم محمد دست دختری را گرفته بود و داشت از خیابان میگذشت. دختری با مانتوی قرمز، روسری و شلوار سفید و یک کفش نوک تیز پاشنه دار. چادری را که دم در آویزان بود به سر کردم و پا برهنه به سمت خیابان دویدم. روبه روی او ایستادم و به صورتش زل زدم. بیتفاوت مرا نگاه میکرد. رو به خانم کردم و گفتم: با این آقا چیکار دارید؟ که یکدفعه محمد سیلی محکمی به گوشم زد. چشمانم را بستم و به زمین افتادم. وقتی که به خودم آمدم دیدم محمد به آدمهایی که دور و بر ما جمع شده اند می گوید"این خانم را نمی شناسم ولی هر روز که از اینجا میگذرم همین کار را با من میکند. خسته شدهام، زنم به من شک پیدا کرده و زندگیام به آبی بند است. باید چنین آدمهایی را به تیمارستان معرفی کرد."
چادر از سرم افتاده بود. بلند شدم و آن را محکم دور خودم پیچیدم. گریهکنان به سمت خانه میدویدم که شنیدم میگفت:"عجب غلطی کردم، همش چند ماه با او بودم بعداز گذشت 4 سال از سرم دست برنمیدارد."
نوروز بل
سارا غلامی
"تی عید تِرِ مبارکِ. عید شما مبارک. در تاریخ 15 مرداد چند نفر این روز را به شما تبریک گفتند؟ چند نفر لباس نو پوشیدید؟
در گاهشماری سنتی ما گیلانیان که به گاهشماری دیلمی و یا طبری معروف است 15 مرداد ماه آغاز سال نو مردم شمال ایران در منطقه دیلمان محسوب می گردد. این گاهشماری 195 سال از تقویم هجری شمسی کهن تر است و در سلسله جبال البرز (یعنی از دیلمان تا ساری امروزی) این جشن را برگزار می کردند، برگزاری این مراسم در مازندران حدود 5 روز با گیلان اختلاف داشت. اگر می خواهید بدانید امسال در چه سالی هستید باید سال شمسی را با 195 جمع کنیم تا سال دیلمی بدست آید(1581=195+1386). 15 مرداد سال 1386 ه.ش مصادف با اول سال 1581 دیلمی است. در مورد تاریخچه بوجود آمدن این تقویم باید گفت حدود 1581 سال پیش ( در دورۀ مستقل سلسله های شمال ایران) اتفاق مهمی برای منجمان قدیم گیلان و مازندران افتاد و آن ها را به دور هم جمع کرد که اصل اتفاق بر محققان پوشیده است در آن هنگام منجمان بر آن شدند که یک تقویم مشترک را به وجود آوردند. در آن زمان سپس گاهشماری گیلانی با 12 ماه و 30 روز و 5 پنجک محاسبه گردید که اکنون این گاهشماری را مردم فراموش کرده اند و تنها هاله ای از آن در میان گالشان یعنی دامداران کوه نشین دامنۀ شمالی رشته کوه های البرز نمایان است. مطابق با تقویم کنونی ایرانیان 15 مرداد ماه نوروزبل و آغاز سال جدید خوانده می شود.
نوروزبل(بل به معنای شعله و نهیب آتش) یکی از آیین های کهن در گیلان است که در میان گالش ها انجام می شد گالش به معنای چوپان است، (چوپانانی که از روستا دور بوده اند و ارتباط چندانی نیز با روستا نداشته اند و در قله های صعب العبور زندگی می کردند)، به روایتی می توان گفت نوروزبل سرآغاز تقویم شبانی بوده است. شبانانی که شولا[1] پوشیده و چوبدستی به دست می گرفتند و با رمه های خود زندگی می کردند. منجم و پیر گالشان بهترین نوع تقویم شمار گالشان بود. وقتی پیر گالش محاسبه می نمود که اولین روز دیلمی( نوروزبل) در حال فرارسیدن است به بلندترین نقطۀ کوه می رفت و آتش بزرگی می افروخت. وقتی دیگر گالشان آتش را می دیدند، می دانستند که نوروزبل آمده است و همگی با شادی و سرور داد می زدند" نوروزبل بامو " و همگی شادی کنان به سمت قله های کوه می رفتند. ساز و نقاره چی جلوتر از همه بود که حرکت می کرد و وقتی مردم به قله مورد نظر می رسیدند دور هم جمع گشته و در آنجا آتش روشن می کردند ناگهان سراسر کوه غرق نور و شادمانی و فریاد های "نوروزبل، نوروزبل" می گشت.
زنان، مردان و کودکان در کنار آتش رقص و شادمانی می نمودند.
بعداز روشن کردن آتش همگی با هم شعر نوروزبل را می خواندند:
گروم گروم گروم بل نوروز ماه و نوروز بل
نو سال ببی، سال سو نو بدی خونه واشو
"همراه با صدای پرهیبت سوختن هیزم و برکشیدن شعله
نوروزماه و شعلۀ آتش
سال تازه، سال روشنایی باشد
تازه باشد و خانه آباد و با برکت شود"
پس از شعر خوانی همگی سال نو را به هم تبریک می گفتند" نوروزبل مبارک ببی" "نو سال ببی سال سو"و مراسم خَش و کَش اجرا میشد ( خش= بوسه زدن،کش= بغل کردن)یعنی همۀ اهالی یکدیگر را در آغوش گرفته، با یکدیگر روبوسی می نمودند. گالشان لباس های کهنه خود شامل نمد، شولا و دیگر اضافاتی را که نمی خواستند برای سال بعد استفاده کنند در آتش می سوزاندند و به نوعی هم آتش را وسیلۀ خبررسانی و هم جزء مقدسات چهارگانۀ آفرینش می دانستند.و در کنار آتش به ستایش خداوند می پرداختند و از او برای سال جدید طلب خیر، نیکی و برکت کردند
بنا به روایتی دیگر فلسفۀ آیین نوروزبل را "آیین خراجی" دانسته اند به این معنا در زمانی که گالشان گندم خود را درو کرده، گل گاوزبان و فندق را به بازار عرضه می کردند و از گوسفندان خود شیر و دیگر محصولات لبنی را بدست می آوردند وقت آن می رسید تا اجاره، خراج یا مالیات خود را به ارباب یا فئودال بپردازند و سهم خود را برداشت کنند، برای سپاسگزاری از خداوند در نوروزبل، دور یکدیگر جمع می شدند و به شکرانۀ نعمت آتش روشن می نمودند و سال جدید "خراجی" را به یکدیگر تبریک می گفتند.
امسال که ما برای پژوهش از این مراسم به روستای ملکوت (از توابع دهستان سمام، بخش رامکوه، شهرستان املش) رفته بودیم چند نفری از اهالی روستا این آیین را به یاد نداشتند، علت نیز آن است که این جشن مخصوص گالشان قدیم بوده است و در روستاها انجام نمی شده پس چیز عجیبی نیست که عده ای از روستاییان کنونی از آن بی اطلاع باشند و شاید یکی از دلایل از میان رفتن آیین نوروزبل همین مسئله است که گالشان کم کم روستا نشین شده اند و به کشاورزی مشغولند.
اهالی روستا نیز خود را کوه نشین (کلات یا کلهر) می دانستند و از اینکه آن ها گالش می نامیدند بگیرند ناراحت می شدند. این مسئله از اواخر حکومت پهلوی بسیار رایج بود که متاسفانه از همان زمان بسیاری از آیین های بومی به فراموشی سپرده شد و با تاسف باید گفت بسیاری از مردم گالش هویت بومی خود را فراموش کردند و این لطمۀ بزرگی بر پیکرۀ فرهنگ بومی آنان وارد کرد.
خوشبختانه دو سال است که اهالی نشریۀ گیله وا با همکاری جمعی از دانشجویان علاقه مند به فرهنگ گیلان، مراسم نوروزبل را بصورت نمادین در روستای ملکوت اجرا می کنند و خوشبختانه امسال سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گیلان نیز در این کار همراه بودند. تلاش بی وقفۀ صفرعلی رمضانی و گروه اش ( دیلمان دادو) را هم نباید از یاد برد که امسال با تمام وجود بر بالا تپه رفته و آواز بومی سر دادند تا ما یادمان باشد در موسیقی محلی آهنگ ، شعر و عشقی وجود دارد که باید از آن حفظ و احیای آن کوششش بیشتری صورت گیرد.
باید گفت امسال مراسم نوروزبل رونقی صدچندان یافته و باشکوه تر از پارسال برگزار گردیده بود. امسال حدود دوهزارنفر از هم میهنان ما از نقاط مختلف گیلان و حتی ایران برای تماشای این آیین باستانی رهسپار ملکوت شده بودند. ما برای رسیدن به ملکوت راهی پرپیچ و خم را پشت سر گذاشتیم و چند طبیعت متضاد را در راه مشاهده نمودیم. متضاد به این معنی که پس از گذشتن از طبیعتی بس زیبا و غیرقابل تصور به راهی بس خطرناک، خاک و سنگلاخ در دل کوه رسیدیم. نزدیک قله که رسیدیم تعدادی از خانه های سنتی با سقف هایی حلب زده را مشاهده کردیم و این طبیعت به ما آموخت که گیلان فقط ماسوله و دیلمان نیست بلکه جای جای گیلان مناطق بکر و زیبا وجود دارد که باید شناسایی و معرفی گردد.
اجرای این مراسم در ملکوت حساسیت های بسیاری را بوجود آورد مثلا" عده ای از مردم شوئیل و کرف کش درخواست نمودند که درروستای آنها هم چنین برنامه هایی اجرا شود اما باید بگویم که اجرای این مراسم در ملکوت به صورت نمادین بوده است تا همگی با این مراسم آشنا شوند. استمرار این جشنها خیلی مهم است. ما علاقه مندیم تا چند سال دیگر در همة نقاط منطقه این روز را جشن بگیرند و با فرهنگ بومی خود دوباره آشتی کنند. می توان گفت که این فرهنگ فضای زندگی مردم را بسیار شاد می کند و این شاد بودن بخشی از فرهنگ بومی ماست. ما باید در کنار فرهنگ ملی و جهانی پاسدار فرهنگ بومی منطقه خود باشیم. من خیلی خوشحالم که در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دو بار نوروز برپا می شود دوبار شادی می کنند، دوبار همدیگر را می بوسند و دوبار یکدیگر را در آغوش می گیرند. باید سپاسگزار دست اندرکاران این برنامه بود که باعث شدند در گرمای شدید وسط مرداد عده ای از کودکان، جوانان و سالخوردگان تالش و گالش و گیلک دور هم جمع شوند و با تمام وجود فرهنگ سظنتی و بومی خود را لمس کنند، بشناسند و آن را به اجرا در بیاورند.
منابع:
-مصاحبه اختصاصی با آقای محمدتقی پوراحمد جکتاجی، مدیر مسئول نشریة گیله وا
-مصاحبه اختصاصی با آقای هوشنگ عباسی
-نشریه گیله وا، سال اول شماره 8 و 9
-گاهشماری گیلانی، مسعود پورهادی، فرهنگ ایلیا، سال 1385
-نمایش و بازیهای سنتی گیلانی، سید هاشم موسوی
-مطالعات میدانی در روستای ملکوت
استفاده از این مقاله با ذکر منبع مجاز است.





دستهایم را بگیر
تمام راه به من نگاه میکردی. میدانستم. آمده بودی با گلهای وحشیای که در راه چیدهای و محکم گرفته بودیشان توی دستهایت.
آمده بودی برای سالگردش شمع روشن کنی.
شاید هیچکس یادش نمانده است. امروز خاطرۀ همان سالی ست که ارنواز را چند قدم عقبتر از خودت گم کردی.
روسریاش افتاده بود زیر پای من و تو نگران موهای بلندش بودی که توی باد، به صورت سنگها سیلی
می زد.
جنازهاش را که بلند کردی زخم روی پیشانیاش را با ناخنهای سوهان کشیدهام یکی دیدی.
"کارتُ کردی؟!".
این تنها حرفی بود که آنروز از تو شنیدم و بعد...
-ارنواز دستاتو بده به من. بیا بالا.
دیگه چی! یکی ببینه چی میگه؟!
-چی میخوان بگن. اونم این بچه ها، می افتی دختر. دستاتو بده به من، بکشمت بالا. اینجا که شهر ما نیست برامون حرف دربیارن.
خوبه دیگه. نمیدونستم کسی که پاشو میزاره کوه و جنگل، طرز رفتارشم عوض میشه.
-بازم یه چیزی گفتی! خب خطرناکه واسه خودت می گم دختر.
تو برو من یواش می یام.
تمام مدت حواسم به آنها بود. نگاهشان می کردم. چقدر به هم می آمدند حتی دعواکردنشان هم مثل خودشان بود. هابیل میدانست دوستش دارم و به خاطر همین ارنواز را آورده بود تا خیالم را راحت کند. تمام وقت به حرکاتشان خیره بودم. حرفهایی که میزدند برایم جالب و خندهدار بود. حسودیم میشد.
همۀ گروه میدانستند دوستش دارم. معنای پچ پچ هایشان را میفهمیدم. نباید او را با خودش میآورد. وقتی دستش را گذاشت روی شانه ام ترس برم داشت.
-تو هیلدایی؟
"از کجا می دونی؟"
-عکستو هابیل بهم نشون داد. اکثر بچه ها رو از روی عکساشون می شناسم.
"چرا اینقدر یواش راه می یای؟ حالت خوب نیست؟"
-نه. امروز تولدمه. هابیل یادش رفته می خوام غافلگیرش کنم. همینجا یه جشن کوچیک..."
بقیۀ حرفهایش را خوب نشنیدم. زیر پایش خالی شده بود. دستم دراز شد بگیرمش که خورد به صورتش و بعد همه برگشتند. هابیل فقط چند قدم فاصله داشت ولی انگار فاصله ها دنیا بود سریع میدوید و نمیرسید. تمام کرد. از گوشش خون میریخت. خشکم زده بود. همه چیز سریع و ساده اتفاق افتاد و او مرد. توی آفتاب داغ، حلقۀ ظریف طلاییاش توی انگشت بیحرکتش برق میزد.
هابیل مرا نبخشید حتی ازم نپرسید اون لحظه بین ما چه گذشته بود. اما بچه ها دیده بودند چطور زیر پاش خالی شد و خودش پرت شده پایین.
حتی اگر کار من هم بود باید میفهمید اشتباه از خودش بود و...
***
داریم نزدیک میشویم. روسری ارنواز را از کولهاش در میآورد و پهن میکند روی سنگ بزرگی که روبهرویمان است و گلها را میچیند روی روسری.
همۀ بچهها حلقه میزنند و یکییکی از توی کولههاشان شمع و گل در میآورند. مثل اینکه همه یادشان مانده بود. 22 تا شمع 22 تا شاخه گل.
"نوبته منه، بیست و سومیش مال منه. امسال اگه زنده بود حتماً همینجا جشن میگرفت."
شمع را روشن میکنم. یک شاخه گل برمیدارم و میبرم جایی که ارنواز ایستاده بود. گل را پرت میکنم پایین دره. باید سر بخورم. پایم سر میخورد.
"یکی باید کمکم کنه. یکی باید دستمو بگیره..."
صدا میزنم هابیل. هابیل. انگار که هرگز دستم به دستش نمیرسد. اما باز صدا میزنم.
"ها بی ل...."
"نوشین کریمی"

مرد که وارد آرایشگاه شد همه از روی صندلی بلند شدند. مرد کت و شلوار پوش که کراوات سرمه ای راه راه زاده بود خیلی سنگین برای همه سر تکان داد. منتظر ماند تا مثل همیشه آرایشگر فردی را که داشت موهایش را کوتاه میکرد از صندلی بلند کند و اول کار او را انجام دهد و رو به آرایشگر گفت: "آقا من باید سریع خودمو به شرکت برسونم همه منتظرم هستند تازه باید خودمُ سریع برسونم به بورس. خیلی عجلهای بحث هزاران هزار دلاره" و مردی که داشت موهایش را کوتاه میکرد گفت:" عجلهای تر از من نیست که گاوم داره میزاد و من باید خیلی سریع خودمو برسونم خونه."
